تبليغاتX
عاشقانه هایم برای تو
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی است.

 

                                 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:46  توسط مازیار مجد | 

کمک

کمک

کمک

کمک

کسی اونجا هست؟شاید برای همیشه سرکار باشیم؟

یه نشونه برام بفرست

خسته ام.بی نهایت خسته...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:22  توسط مازیار مجد | 
اشکم داره در میاد این چه زندگی که من دارمم؟

دلمو به چی خوش کنم؟خدا پس کجایی؟کو رحمانیتت؟کو عدالتت؟کو رحیم بودنت؟

من از زندگی سهمم رو میخوام.سهم من کجاست؟

دارم دیوونه میشم.کمک میخوام.یه هوای تازه....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:18  توسط مازیار مجد | 
عاشق این آهنگم.واقعان غم انگیزه.دوستش دارم و باهاش اشک می ریزم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:11  توسط مازیار مجد | 

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
...To Feel...To Feel

من احساس ميكنم تورو ميشناسم

نمي دونم چرا

نميدونم چه جوري

 

مي بينم براي من احساس مي كني

با من گريه مي كني

براي من ميميري

 

من ميدونم بهت نياز دارم

من ميخوام تو

آزاد بشي از همه ي دردهايي كه

درون خودت داري

 

تو نمي توني پنهان كني

ميدونم كه تلاش كردي

تا همون بشي كه نمي توني باشي

سعي كردي درون منو ببيني

 

و حالا من تركت ميكنم

من نمي خوام ازت دور بشم

 

لطفا سعي كن بفهمي

دستمو بگير

آزاد شو از همه ي دردهايي كه

درون خود نگه مي داري

 

تو نمي توني پنهان كني

مي دونم كه تلاش كردي

تا احساس كني...تا احساس كني...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:9  توسط مازیار مجد | 
خیلی وقته هیچ چیزی اینجا ننوشتم.دلم اندازه ی مهربونی خدا گرفته.تو دلم دارم میبینم ته مونده ی خاکستر امید خاموش میشه.نمی دونم دنبال چه چیزی دارم می گردم.سرگشته و خسته ام.برای روزهایی که نیومده دارند می سوزند حسرت می خورم.

تنهایی رو میچشم و مجبورم بهش رضایت بدم.تنهام...خیلی تنها...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:24  توسط مازیار مجد | 
نمی دونم از چی بگم.نمی دونم از کجا شروع کنم.خسته شدم.بغض گلومو گرفته.دارم خفه میشم.

کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری دهد؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 0:13  توسط مازیار مجد |